تبليغاتX
بچه هاي ترانه بچه هاي ايران

بچه هاي ترانه بچه هاي ايران

دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خويش

سگ و گربه

تا چندسالگي

با زندگي سگي كه گفتي

چقدر حرف پشت اين سگ

دنبال گربه مي دوم؟

شب تنهايي ام را جفت آوردم

مثل اينكه توي آفتاب

 جوهر مشكي كرده اي

درقالب تختهايي كه تنم را...       

لو رفتم ؟!

باشد رمانتيك مي شوم و...

کلانتری چند ستاره پایین تر

عقده مان کرد

حالا!

مرده شورت را ببرم پاي كوچه ی

پاشنه ها درجا   در   ميزنند     نمي زنند

از مادگي اين آدم چيزي درنيامد

اين تاج ناصري خواجه ام نكرد!

زيرشبهايي كه با همين قارقار     سيا هم

يعني كه پيراهني حالا      ارث مي برد؟

يعني كه اسكلتها را نسل به نسل

مي‎خواهي ولش كن !

با همين شكم كه خوابم برده  نبرده

با چارقدي كه به گردن گرفتي

نوستالوژي‎ام گل مي‎كند

بفرما !    

             اين هم سيبل مقابل . . .

 

احسان مهدیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 12:20  توسط بهروز  | 

من به ناصر شاه ادواری مبتلا شدم که در افغان تظاهر می کند !

 «  شهر جدید ... »

یواش !

حتا ندید م برای دل خودم برقصیم

یا حتا اگر دیده باشم که رقص در آری از لای این حرف

بال می شوی برای این پرنده ای که نکشیدم ات؟

برای دل خودم آنقدر پروانه ام

تا  بالهای کرمی این پیله بریزد

حتا اگر زمستان برفهای زودتری حواله کرد

بی معرفت  ببند!

دندانهای تو باعث  این اتاق هستند

هرچه قدر دعا کنی

برای سلامتی شما استکان نمی خَرم

این آب ما یع شرمساری نیست؟

   شرم ؟!

آب روی توراهم به سلامتی سر برد ند

من به ناصرشاه ادواری مبتلا شدم که درافغان تظاهر میکند

ماهی هم که سرخ  کنی

این گونه ها علامت تورا دوستت دارم نیست

باهمین میز روی هسته ای  چیزی که مال خودم نباشد

دراز م

امضاء  دهم تیرماه ِ    همان روزها

گمان می کنم مثل سگ عاشقت شده باشم

پاییز هرسال که چه سال سگی باشد چه من

تا تو دراین تلویزیون پیدایت نشود

بمب باران ادامه دارد

وجایی برای نامه ها ی فدایت شوم پست نمی کنند

انگار همه ی چشمها سرجنگ دارند

بخواب !

 تلفن به شب جمعه نم پس نمی دهد

حتا اگر متولد جنگهای صلیبی نباشم

حتا اگر به پیامبر شما سواد بیاموزم

برای من همین استکان کافیست

به سلامتی این روزها

من به صداقت چای هم شک دارم

احسان مهدیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 12:13  توسط بهروز  | 

بی همتا

بی همتایی را از زمانی مدعی شدند که نبرد را باختند.

نبردی سخت در قبال آرامشی رویایی.

بی همتاست او.

- و من هم !

- اردک من زیباترین است!

- خلال دندان من از عاج است !!

از کنار تمامی آن وقایع پیش بینی شده با حرکاتی آکروباتی ، خود را به

فراموشی سپردم تا مبادا انتخابی شرورانه و پرعجله به انجام رسانم!

 

اما نشد که نشد.

اُردکانی دیدم چه زیبا که دندانهایشان خلال شده بود!

و فیلهایی که دندانشان " خلال " شده بود!

یکی را دیدم چه زیبا میگفت:

"ما برتریم".

و چه زشت مینمود.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

H.D. Giger

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 21:42  توسط بهروز  | 

دو راهی

يه دو راهي و دلي كه پر از درد و غمه

توي آسمون دل پر ابر ماتمه

 

يه دو راهي و يه عشق كه ازش بي خبرم

بايد عاشق بمونم يا كه از ياد ببرم؟

 

يه دوراهي و كسي كه دوسم داره هنوز

اون كه آروم مي كنه غصه هام رو شب روز

 

يه طرف اون كسي كه ميگه دوستم نداره

واسه خوشبختي من غم تو چشماش ميذاره

سارا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 21:38  توسط بهروز  | 

کره گلی

از تراوش امید و آرزو به تنگ آمده بودم که وقایع دلخراش مردم کُشی ها

اشکم را در آورد.

اشکهایی که به خاطر این ظلم و نامردمی ها بر زمین ریخته شده است را

اندازه گیری کردم و نتیجه گرفتم که این کره خاکی تا به حال باید به کره گِلی

تبدیل شده باشد!

و در این گِل آباد چه گُلهایی به گِل نشستند!

ولی چه زیبا و فریبا این کره گِلی را خاکی نمایش میدهند و اشکها را پشت

بهانه های مردم فریب پنهان میکنند.

کره ما دیگر خاکی نیست.

گِلی و باتلاقی است.

لجن آن را فرا گرفته است.

 

سیامک بهروز ۲۰۰۶

به ما فرصتی داده نشد تا شاید این لجن زار را دوباره آباد کنیم.

در بهار قدم میزدم که ناگهان صدای پای زنجیری به گوشم خورد!

برگشتم و زنجیر را برانداز کردم.

زنجیر ، زنجیر نبود.

بلکه پا بود که در زنجیر بود!

برگرفته از بلاگ http://www.siamakbehrooz.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 21:21  توسط بهروز  | 

حقیقت گم شده

حقیقت گم شده

حقیقت ناپیداست شاید.

واژه ای مبهم،

واژه ای مرموز.

 

شاید حقیقت آشکار است نزد آنانی که آشنایند با شرایط!

واژه ای معلوم،

واژه ای واضح.

 

حقیقت نیمه پنهان است شاید

یا نیمه معلوم!

 

کسی گفت:

" حقیقت گم شده!

حقیقت گم شده در لابلای آشنایان با شرایط!!

حقیقت گم شده.

سیامک بهروز ۲۰۰۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 5:35  توسط بهروز  | 

فرصتي براي عشق

 فرصتی برای عشق

 

 

کنار پنجره زندگی ایستادن

دیدن ، شنیدن و نتوانستن به فرا گویشی رساندن

لمس حیات،

سلام کردن به کهولت

دیدن رفتن ذرات طبیعت!

 

 

آخ که چقدر برایت میسوزد!!

کجایند آن آمال  و آرزوها ؟

کجاست چرخش موزون افکارت روی سطح اشتیاق ؟!

 

 

کنار پنجره زندگی زانو زدن،

کم دیدن ، کم شنیدن و نتوانستن به فرا گویشی رساندن!

لمس مرگ.

همخوابی با کهولت.

لمس رفتن ذرات طبیعت!

آه که چقدر دلم برای خودم میسوزد!!

کجا رفتند آن حرکات موزون طبیعی روی سطح لیز زندگی؟!

 

 

آه که دلسوزی فایده ای ندارد

باید نفرت را سوزاند و به عشق فرصتی داد !

 

سیامک بهروز ۲۰۰۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 5:34  توسط بهروز  | 

بی گفت و گو (شب اول)

ديشب هيچ كلامي متولد نمي شد

هيچ صدايي پا به تاريكي اتاقم نمي گذاشت

هيچ نوري روي ديوار به خواب نمي رفت

هيچ دهاني بازنمي شد مگر آنكه سكوت تلخي را فرو مي برد

تا صبح تمام تك واژها را دوره كردم

تمام تصويرها را دوباره كشيدم

تمام نورها را از روي ديوار پاك كردم و سايه را جايگزين آن نمودم

تمام سايه ها را شمردم

چقدر زياد شده اند

حسابشان از دستم در رفته است

ولي تنها اين حس لعنتي پايش را از روحم بيرون نمي كشد

بدنم را بهم مي فشرد

غلت مي زنم در هرچه كه ناممكن بود و ممكنش كردم

نا باوري هايم را به رخ گيجي هاي نور مي كشم

مي خواهم براي هر ناممكن قصه اي بنويسم

براي تمام حرفهايي كه متولد نشده اند

براي صدايي كه از بغض سرخورده اي بر نيامد

براي نوري كه پا به احساسم گذاشت

و سايه اي كه هيچوقت پا بر باور كسي نگذاشت

 و فقط آغوش نور را بو مي كشيد... 

سایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت 6:54  توسط بهروز  | 

پرسش و پاسخ...

سوال كردم 

پاسخ ندادي!

.

.

.

بي تابم

بي تاب 

از نبودن

ازنديدن خودم

ترحم را با واج هايش تلفظ كن

..

..

اين نگاه نيست

 كه مرا به تومشغول مي كند

آتش پرستيست، در معبد پنجه هاي تو

تا شعله هايم را به پرستش بنشينند

اين نگاه نيست 

 التماس است

براي بودن

براي پرستيدن

پس

مي خواهم نگاهم را در نگاهت آتش زنم

شعله هايم را از دامن تو جمع خواهم كرد

بگذارلذت سوختن را حس كنم 

..

حرمت تو را با دندان نگاه خواهم داشت

بگذارباشم

اگرچه نباشي

زنده باش

كه ازداغي نفست زنده ام

..

ازسايه نگاهت آسمان مي سازم 

تا زيرآن نگاه بفروشم

وازسايه دستانت سايباني

تا گور آرزوهايم شود

آتشكده اي براي وجودم    

 خودم  را درشعله هاي نبودنت به آتش مي كشم

خاكسترم را به باد بسپار

و يادم را به آب  

شايد همدلي

يا همبازي يافتم

 تا در پارك آرزوهايش قدم بزنم

.. 

ذره هاهم دررحمانيت

حرمت دارند

حرمت مدار حريمم را 

اما دريغ نكن سايه نگاهت را

 

سایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت 6:52  توسط بهروز  | 

بی تعبیر

براي او

 

هرچه مي خواهم كه بگريزم ز گرماي تنت

شعله هاي عشق تو آتش پرستم مي كند

 

 

بي تعبير

 

در پيش تو راهي بجز تقدير خواهد بود

دل بر دوراهي ماند و بي تقصير خواهد بود

از آن همه خوابي كه مي ديدم به بيداري

چشمان تو  با هر شبم تعبير خواهد بود

دردست تو افتاده نبض لحظه ها اما

يادت به پاي اين غزل زنجير خواهد بود

در دست من خواندي تو رازم را كه مي داني

فرداي من در دست تو تسخير خواهد بود

بايد بهشتي ساخت حتي در زمستانش

چشم انتظاري يك دمش هم دير خواهد بود

پاسخ ندادي در جوابم لحظه آخر

خواب خوشي ديدم كه بي تعبير خواهد بود

 

سایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت 6:51  توسط بهروز  |